
می دونم تخته کردن در این وبلاگ تنها کاری که می تونه بکنه اینکه دلتنگی هام رو بیشتر می کنه . هیچکی نمی تونه تصور کنه چقدر وابسته این وبلاگم .
ولی باید دیگه ازش خداحافظی کنم . نمی دونم با کی باید حرف بزنم و نمی دونم برای کی باید بنویسم از این به بعد. rural girl تصویر خودم بود تو آینه و تنها رفیقم که باهاش بی پرده حرف می زدم و همیشه در دسترس برای شنیدن حرفهام .
می رم جایی که هیچکی منو نشناسه راحتتر حرف بزنم با این حال هیچ بلاگی برای من rural girl نمی شه ... یه دوست عزیز دیگه که از دستش می دم .
نمی دونم چرا امروز که از غصه لبریزم این کار رو می کنم ! ولی می دونم از رو احساس نیست کاریه که باید بکنم .
می خوام برم قاطی غریبه ها ...
خداحافظ عزیز دلم...
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 14:38  توسط rural-girl
|
یارـ یولداشلار دوندولر،
بیر ـ بیر منی چولده قویوب، چوندولر،
چشمه لریم، چراغلاریم، سوندولر.
یامان یئرده گون دوندی، آخشام اولدی!
دنیا منه خرابه ی شام اولدی!
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:52  توسط rural-girl
|
اونروز که همه تنهام گذاشتن باز تو حالت بد شده بود ، باز بیمارستان بودی ، اومدم رو تختت و بهت تکیه دادم تا کمی بشینی ... یادته ، دلم گرم بود ، چون می دونستم هستی و بهت تکیه کردم.
تمام اونروزا اگه نا امید بودم اما عین رفیقم فکرمو باهات مشغول می کردم عین یه بچه . هیچکی غیر تو از شنیدن شمال رفتن من و ماما برای گرفتن انتقالیم لذت نمی برد . نمی دونم چند بار برات تعریف کردم ...
من حتی ژتون دانشگاهم رو می آوردم خونه که باهم بخوریم ، تو همیشه حوصله ی منو داشتی همیشه منو دوست داشتی ، همیشه وقت برای من داشتی اما حالا خیلی از روزا با اینکه همه دورو برم هستن اما من تنهام.
دوستت دارم پدر...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:23  توسط rural-girl
|
جلوی آیینه موهامو شونه می زنم ، موهام روز به روز سفید تر می شن ، اصلاَ ناراحت این نیستم که رفتی ، فقط دلم برات تنگ میشه ، تمام مسیر رو تا خونه مثل همیشه می دوم ، تند و تند از پله ها بالا میرم و در رو باز می کنم ، روی کاناپه نیستی ، در اتاقتو باز می کنم ، تخت خالیه ... نیستی تا بهت سلام بدم تا در جوابم بهم لبخند بزنی ، برای کی خوراکی بخرم وقت برگشتن به خونه ، از وقتی رفتی همه میان و میرن از وقتی رفتی سونیا و سابینا اینجا پلاسن و خونه شون نمی رن اینجا پر از صداست اما فقط صدای تو توی گوشم می پیچه .
گریه نمی کنم ، گریه ی من برای خیلی ها ناخوشاینده ، گریه نمی کنم چون ماما دلش میگیره ، اما دلم مثل یه بمب اتم آماده ی انفجاره ...
ما تا حالا اینقدر از هم دور نبودیم ، 12 روز ...
می دونم که تو دلتنگ ما نیستی چون اونجا راحتی ، خودم تو خواب اینو دیدم و همه همین رو میگن ، هرجا که باشی مارو میبینی و صدامونو می شنوی . اما ما چی ، ماما ، زهرا و عزیز و من . ما که 3 سال و 3 ماه به هر روز بوسیدنت عادت کرده بودیم . اینجا بین این آدمها جامون راحت نیست ، تو رو نمی بینیم و صداتو نمی شنویم .
همدردی آدمها برام زجر آوره و نگاه ترحمشون برام سنگین ، همه شون بوی تعفن می دن ، قیافه ی همشون زشته ... اما تو قشنگ بودی حتی وقتی مردی ، انگار خواب بودی .
دلم برات تنگ شده .... خیلی زیاد
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:32  توسط rural-girl
|
ها ........!!!!!!!!!!!!!!
من ....
نمی دونم ؟ گیج شدم . کلمات تو مخم قاطی شدن . من کی ام ؟ اینجا کجاست ؟
با منی ؟ تو کی هستی ؟ چی می گی ؟ حرف می زنی یا آدامس می جویی!!!
باشه ....
پس من می رم خونمون... ههه... خونمون کجاست ...؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:42  توسط rural-girl
|
اینو خوب می دونم اگه لحظاتی از زندگی غمگین نباشیم هرگز نمی تونیم قدر لحظات خوب و شیرین رو بدونیم . و شاید ، باید من امشب احساس دلتنگی کنم و غمگین باشم تا قدر شیرینی های زندگیم رو بدونم .
بعضی وقتها ترانه ای میشنویم و غرقش می شیم و فارغ از اینکه می تونه آزار دهنده ترین صداها باشه . روی کاغذ سفید و بی خط با عشق طرحی می کشیم که ممکنه بعدها زجر آورترین خاطرات رو برامون تداعی کنه و گاه جملاتی به زبون می یاریم که بعدها از گفتنش پشیمون می شیم و ...
اما دلیل نیست تا ابد تو دنیای صامت زندگی کنیم که مبادا ترانه ای آزارمون بده ، نباید از کشیدن نقاشی زندگی خودمون بترسیم که مبادا یه روز بشه خاطره بد ، یا حرفی نزنیم که روزی از گفتنش پشیمون بشیم...
بیایید عاقل باشیم ، زندگی برای ماست ، زندگی برای زندگی کردن ماست ، برای من و تو که انسان خاکی هستیم ، با شخصیتهای مختلف و منش های متفاوت ولی ذات همه ی ما یکیه و همه به چیزایی تو زندگی نیاز داریم ، از خیلی چیزا متنفریم و بعضی ها رو می پرستیم و بعضی ها رو انکار می کنیم ، این روشهاست که متفاوته ...
بعضی هامون مدام به فکر حمله ایم و عده ای مقابل همه حالت تدافعی به خودمون می گیریم و بیشترمون سیاست پیشه می کنیم و عقل و احساس رو زیر پا می گذاریم تا ...
نمی دونم تا به چی برسیم ...
امشب تنهایی ام شبیه تنهایی ماه وسط آسمونه که اطرافش پر ستاره های بزرگ و کوچیکه ولی اون تنهای تنهاست ...
دلتنگ هیچ چیز و هیچ کس و هیچ لحظه ای نیستم ، دلم برای خودم تنگ شده ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:41  توسط rural-girl
|
چند روز پیش کاملا تصادفی جور شد برم مهاباد ، شهری که تمام خاطرات جوونی ام از اونجا شروع شد . دانشگاهی که تمام روزهایی که اونجا بودم همیشه می خندیدم . اوووو ... چند تا ساختمان بزرگ دیگه توش ساختن ، خیلی چیزا عوض شده بود ولی من تمام خاطراتم رو بین اون همه تغییر پیدا کردم .
خودم رو بالای ایوان سلف دیدم ، سمن و رقن رو جلو ساختمان شماره 2 و نسیم رو که مثل همیشه حراست گیر داده بهش ، مینا رو که منتظر پسر خاله تو حیاط ایستاده ، اکیپ سارا رو که تو ساختمان و حیاط پلاسن ...
همکلاسی های خوبم رو ، مهندس احمدی اقدم ، اسرین و مهسا و استاد علیزاده و ...
دوست داشتم وسط حیاط وایستم و فریاد بزنم ، با اینکه احساس غربت می کردم ولی هیچ چیز برام غریبه نبود .
هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از یه دوره ی کاردانی تو یه دانشگاه آزاد ، بتونم از کنکور سراسری وارد دوره ی کارشناسی بشم و به قول بچه ها مهندس بشم . خوشحالم که تونستم به اطرافیانم ثابت کنم که من می تونم ...
اگه طبق برنامه تا تیر 89 که لیسانسم رو می گیرم از کلاسهای زبانم هم عقب نمونم همون مرداد ماه می تونم تافل شرکت کنم و ...
نمی دونم چرا اینها رو اینجا می نویسم ! شاید گاهی نیاز دارم بعضی چیزا رو برای خودم یاد آوری کنم که یادم باشه کجا بودم ، کجا هستم و به کجاها می تونم برسم .
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:5  توسط rural-girl
|
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:0  توسط rural-girl
|

امروز وقتی فایلهامو مرتب می کردم با دیدن عکسهای چهار ، پنج سال پیش یهو دلم گرفت . روزهای خوبی که فکر نمی کردم اینقدر زود تموم بشن . کنار شماها ، همه پیش هم بودیم و شماها بهترین دوستهای من بودید و هستید . اون روزها تو مهاباد ، تو اون خوابگاه کوچیک ، معرفت بچه های اتاق 4 معروف بود ، تو خوشی و ناراحتی همدیگرو تنها نمی ذاشتیم ، وقتی که سمن ناراحت بودو بالا تخت می نشست منم اشتهام کور می شد . وقتی من دلم می گرفت نسیم بغلم می کرد و رقن نصیحت می کرد . وقتی نسیم بیحال بود کنارش می نشستیم و مینا که آخر شب با خوراکی های جور با جور غافلگیرمون می کرد.
دلم براتون تنگ شده ، برای اتاقمون ، برای مهمونی هامون ، برای شلوغکاری هامون ، خلافهامون ... دلم برای همه چیز تنگ شده. از اون روزا خیلی گذشته ، اتفاقهای زیادی افتاده که بعضی هاشو گفتم بهتون و از خیلی هاش خبر ندارین . رقن تو تبریز درگیر دخترهای تبریزی و با کلاسه ، سمن تو شمال کنار ساحل گاهی یادم می کنه و مینا که همیشه جویای حالم هست ولی سرش بیشتر با پسر خاله گرمه و دارن بساط عروسی رو آماده می کنن ، و نسیم که بالاخره عروسی کرد ولی من هنوز براش یه دوستم .
فکر کردم دیدم اگه از تو بلاگ باهاتون حرف بزنم همه تون چند لحظه فرصت می کنین بخونینش و یادی از هم بکنیم . اگه از من می پرسین ؟! منم بد نیستم درس و می خونم و فعلا سرم گرمه ، گاهی خوشم گاهی نه ! درست مثل همون روزها ... رقن فکرهای بزرگی تو سرم هست که اگه بهت بگم تو هم همراهم می شی ، اگه بشه می خوام یه کارایی بکنم ! اینم مخصوص سمن که بگم فکرم خیلی پاک شده سر فرصت زنگ می زنم بهت میگم که چطور خیلی چیزارو فراموش کردم .
بچه ها اگه انگشتر نامزدی نسیم و ببینین غش می کنین ، خیلی قشنگه ، آقاشون هم از اون سوسول ها نیست ، من که تائیدش می کنم ، انشا الله خوشبخت می شن . مهسا که همچنان درگیر با ... و کارشناسیش با نوید و بیتا ، مهاباد همکلاسه. ولی مینا کلی لاغر شده ، جای رقن خالی ، مینا کلاس یوگا می ره ، تصور کنین وقتی کبوترمون تمرکز می کنه ، می شه یه کبوتر عاشق ...
خیلی حرفها دارم که نمی شه اینجا بگم . به امید اون روز که یه روز همه آدمهای موفق و بزرگی بشیم .مواظب خودتون باشین . دوستتون دارم ...
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:58  توسط rural-girl
|
یه شعر بود که فقط چون قشنگ بود اینجا نوشته بودمش ، فقط همین ...
ولی...
طبق نظر یکی از بهترین دوستانم و عزیزترین و محترمترین آدمهای زندگیم که گفت این شعر غلط اندازه پاکش کردم و فقط همین ...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 21:58  توسط rural-girl
|
اي ايران اي مرز پر گهر
اي خاکت سرچشمه ي هنر
دور از تو انديشه ي بدان
پاينده ماني تو جاودان
اي دشمن ار تو سنگ خاره اي من آهنم
جان من فداي خاک پاک ميهنم
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کي ارزشي دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما
سنگ کوهت درّ و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کي برون کنم
برگو بي مهر تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان به پاست
نور ايزدي هميشه رهنماي ماست
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کي ارزشي د ارد اين اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما
ايران اي خرّم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر بارد آتش به پيکرم
جز مهرت در دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم
مهر اگر برون رود تهي شود دلم
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کي ارزشي دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:37  توسط rural-girl
|
تو هم شاید همانند دل بیمار من در فکر تسکینی !
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 23:16  توسط rural-girl
|
سلام ...
چقدر دلم برات تنگ شده بود . فکر می کردم می شه جز تو برای کسی حرف بزنم و سبک شم ! دیدم نمیشه ! می دونی وقتی با آدمها حرف می زنی باید همش مواظب باشی . بد برداشت نکنن و اشتباه برداشت نکنن . به زبون خودشون حرف بزنی .ناراحت نشن و این باعث میشه حرف تو دلت بمونه اونقدر نگی که تو دلت بمونه تا بپوسه و دلت رو هم بپوسونه . تازه درد دل خودت کمه باید بشینی از دلشون در بیاری و بگی غلط کردم ....ناراحت نشو
امشب دوست دارم .... امشب شب و دوست دارم فقط همین . خدا چقدر تنهایی...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 0:18  توسط rural-girl
|
من خوشبختم ...!
امروز صبح مثل هر روز با صداي خواهرم بيدار شدم . سري به اتاق عزيز زدم ، به ماما سلام دادم و بابا رو توي خواب بوسيدم .
من خوشبختم ...!
تمام مسير رو تا دانشگاه با دوستام حرف زديم و پارك مسير دانشگاه با گلهاي زيباش منو به ياد تمام اونهايي مي انداخت كه هنوز دارمشون كه دوستشون داشته باشم .
من خوشبختم ...!
اونقدر درس دارم كه نمي دونم چي بخونم و اونقدركار دارم كه نمي دونم كدوم رو انجام بدم .
من خوشبختم ...!
وقتي برگشتم خونه ديدم عزيز هنوز هست كه با خشم نگاهم كنه و دلم از ترس بلرزه و گريه ام بگيره .
من خوشبختم ...!
چون نفس مي كشم ، چون مي بينم و راه مي رم . چون دلم هنوز كاملا سياه و سنگ نشده و هنوز خدا رو مي شناسم و مي پرستمش . چون هنوز مي تونم دوست داشته باشم و هنوز زمان براي دوست داشته شدن دارم . چون عاشق زندگي شدم و مي خواهم زنده بمونم . چون نه هدف ...! بلكه آرزوهايي براي بدست آوردن دارم . چون وقتي عاشقم دلتنگي ها هم برام شيرين و قشنگن . سختي ها قابل تحمل ، دردها قابل درمون ، زشتي ها و بدي ها قابل تغيير و ...
چون من .....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:55  توسط rural-girl
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 23:3  توسط rural-girl
|
امشب اونقدر خسته ام که از خستگی خوابم نمی بره . تمام تنم خوردو خمیره . به عمرم اینهمه کار نکرده بودم .گفتم بیام چند تا پست بدم شاید مانیتور چشمهامو خسته کنه و خوابم ببره...
شاید کمی هم دلتنگم و خوابم نمی بره ، نمي دونم دلتنگ چي ؟! ، يا شايدم ...
خوبه آدم شبها دلش بگيره ، آخه همه خوابن وكسي قيافه يبق كرده آدم و نمي بينه ، آدم راحت بغض مي كنه و راحت مي تونه گريه كنه و ...
شب....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 23:2  توسط rural-girl
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:53  توسط rural-girl
|
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:4  توسط rural-girl
|
به سوی تو، به شوق روی تو ، به طرف کوی تو
سپیده دم آید ، مگر تو را جویم ، بگو کجایی
نشان تو، گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ، ره تو را می پویم ، بگو کجایی
کی رَوَد رخ ماهت از نظرم ... نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم ... ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم ، بگو کجایی
به دست تو دادم ، دل پریشانم ، دگر چه خواهی
فُتاده ام از پا ، بگو که از جانم ، دگر چه خواهی
یک دم از خیال من نمیروی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من ، اسیر کوی تواّم که آرزوی تواُم
اگر تو را جویم ، حدیث دل گویم ، بگو کجایی
به دست تو دادم ، دل پریشانم ، دگر چه خواهی
فُتاده ام از پا ، بگو که از جانم ، دگر چه خواهی ...
فقط دلمان هوس جنگلهای ماداگاسکار را کرده بود !!!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:56  توسط rural-girl
|
بهار ، زمين سبز شد . آسمان گاهي صاف و گاهي ابري ، هوا هنوز گاهي سرد مي شود ...
درختها از هر رنگ كه تصور كني گل مي دهند و از هر بو كه بخواهي توي فضا پراكنده است .گاه صداي سمفوني پرنده هاي از سفر برگشته و گاه صداي باد بهاري كه هو هو كنان مي وزد تا هر آنچه روي زمين هنوز خواب است رابيدار كند ، همه چيز فراهم است ، از هر صدا و رنگ و بو و هوايي...
همه چيز هست .امان از دل من بهانه گير من ، چه از جانم مي خواهد كه هي تنگ مي شود و غصه مي خورد و گريه مي كند و زار مي زند و به هيچ جا هم نمي رسد ، گاهي از همه چيز فرار مي كند اما جايي براي رفتن ندارد و سالهاست كه توي سينه ام جا خشك كرده و خسته و نا اميد به ديوار سينه ام مي تپد و مي كوبد تا دري به دنياي بيرون پيدا كند .حيف كه نمي داند دنياي بيرون چيزي براي ديدن ندارد ، كاش بداند هيچ چيز اينجا زيبا نيست و هر چه هست ، اگر زيبا و اگر زشت توي همان قفس تنگ و تاريك سينه ي من است...
بزن عزيز من ، بوم تاك ...بوم تاك ...بوم تاك ...
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:10  توسط rural-girl
|
نمي دونم سبك بودنم امروز به خاطر كفش كتوني هاي نو بود يا از سبك بودن دلم ...
دوست داشتم بدوم و بدوم اما نه سمت خونه دوست داشتم به سمت يه جاده بدوم كه نه پيچ داره ، نه تابلو ايست ، نه از سرعت خود بكاهيد و نه هيچ انتهايي ...
دوست داشتم چنان بدوم كه هيچ كس و هيچ چيز نتونه متوقفم كنه . ته دلم پي يه هم بازي مي گشتم ولي مي دونستم امروز هيچ كس توان و حوصله بازي و دويدن باهام رو نداشت.درجا زدم و خودم رو گرم كردم كه بدوم ، دوروبرم رو نگاه كردم ، بغض كردم ، انگار جاده ها زود تراز بقيه برا تعطيلات به سفر رفته بودن ، همه جا كوچه و پس كوچه بود . كوچه هاي پر پيچ و خم ، كوچه هاي بن بست و باريك !
ايستادم ، بند كوله پشتي ام رو سفت كردم و انداختم رو دوشم . دستهام رو تو جيبم گذاشتم و وارد يكي از كوچه ها شدم ، قدم زنان و سوت زنان ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:38  توسط rural-girl
|
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 19:41  توسط rural-girl
|
سلام .
مي دونم كه زياد خوب نيستي و مثل هميشه تظاهر به خوب بودن مي كني ، باز دلتنگي ؟ باز بغض داري ؟ وقتي همه نصيحتت مي كنن چرا خودم نصيحتت نكنم !
گوش كن دختر ... مي دونم احساس پوچي مي كني ، مي دونم احساس حقارت مي كني ، مي دونم سر در گمي ، مي دونم دوست داري از دست همه ي احساس هاي ناراحت كننده فرار كني ....
همه ي اينها رو مي دونم ، نمي گم قوي باش ! نمي گم صبر داشته باش ! نمي گم اميدوار باش ! هيچ كدوم از اينها رو بهت توصيه نمي كنم !
اول يه نفس عميق بكش ... حالا چشمهات رو ببند و اول تك تك اعضاي خانواده ات رو تصور كن كه حاضري براشون جونت رو بدي ... حالا باز يه نفس عميق بكش و ببين مي توني يه غريبه غير از خونواده ات رو هم تصور كني كه كه واقعا دوستش داشته باشي ؟! فرقي نداره اون غريبه دوستت باشه ، فاميل يا همسايه !
فقط حس كني كه دوستش داري !
ميبيني ، تو توي تمام دنيا به خاطر 7 نفر زنده اي ... 7 نفرررررررررررررر...... اينهمه آدم .... اگه دقت كني دوست نداري حتي يكيشون رو هم از دست بدي .
پس نمي توني بگي هيچ هدفي هم تو زندگيت براي ادامه نداري ! اونم نه يك هدف ، نه دو هدف ، بلكه 7 تا هدف بزرگ ، خيلي بزرگ .
حالا هيچ اجباري نيست ، به اهدافت فكر كن و ببين دوست نداري قوي باشي ؟!دوست نداري صبور باشي ؟! دوست نداري اميدوار باشي ؟!
تو دختر خوبي هستي ، خواهش مي كنم خودت اينو باور كن ، اگه باورش كني همه چي حله ، هيچ مشكلي نيست غير قابل حل نيست حتي اگه اون مشكل ديفرانسيل باشه ...
دلم برات تنگ شده ، اميدوارم فرصتي باشه و باز بتونم برات نامه بنويسم !
مواظب خودت باش . خدانگهدار...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 19:38  توسط rural-girl
|
امروز تولد یک سالگی (دخترم) يعني وبلاگمه ، تولدت مبارك دخترم ...
اين گلها براي تو...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 19:28  توسط rural-girl
|
عید برای اونها ... عید برای اینها
اونها قبل از عید برای مسافرت برنامه ریزی می کنن ، اینها برای دیدن فیلم سینمایی های نوروزی
اونها عید که میشه شور دیدن جاهای دیدنی رو دارن ، اینها دلهره مهمون پر چونه و پرخور
اونها تو سفر با گشتن خوش می گذرونن ، اینها با چشم دوختن به اینکه بالاخره کدوم یکی از مهمونها عیدی می ده دلشون رو خوش می کنن
اونها ایران گردی و جهان گردی میکنن ، اینها خسته می شن و جونشون در میره
اونها تو مسافرت پول خرج میکنن ، اینها تو خونه پولشون تموم می شه
اونها می گردن و می چرخن ، اینها گیج می خورن
اونها......اینها......
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:6  توسط rural-girl
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:27  توسط rural-girl
|
خسته از گردگيري عيد كه خيلي بي موقع شروع شده روي پله ها مي شينم و گرماي آفتاب جونم رو گرم مي كنه ...
به كاري كه كردم فكر مي كنم و اينكه چقدر كوچيك شدم و اقدام به يه كار غير منطقي كردم ، اينكه ممكنه چه فكرهايي پشت سرم بكنن و حتي اينكه كاري كردم كه خيلي راحت ممكنه يه دوست رو از دست بدم ، غم تمام دلم رو ميگيره و از خودم و تمام عالم و آدم خجالت مي كشم . سرم رو پايين مي آرم و با دستهام گوشهام رو مي گيرم چون احساس مي كنم صداي طعنه و كنايه ها و حتي سرزنش هايي رو كه ممكنه بشنوم رو الان تو گوشهام منعكس مي شن . مي زنم زير گريه و فكر مي كنم چه طور مي تونم خودم رو تنبيه كنم تا وجدانم كمي آروم شه . يهو تمام اتفاقات چند ماه پيش جلو چشمام رژه مي رن و ....
حرفها و خيالاتي كه تو سرم داشتم . انتظارهاي شيرين و بي اعتناعي هاي ناراحت كننده ، حرفهايي كه مي شنيدم و به نفع خودم مثبت تفسيرشون مي كردم تا خودم رو راضي نگه دارم . قدمهاو لحني آروم ، يه چهار چوب محو از يه آدم ...
نا خود آگاه حس مي كنم گوشه ي لبم لبخند دارم و زود به خودم مي آم و لب پايينم رو گاز مي گيرم تا كسي با اين قيافه نديدتم وسعي مي كنم لبخندم رو از چشم بقيه مخفي كنم ...
دورو برم رو نگاه مي كنم ، كسي تو حياط نيست . شونه هامو بالا مي ندازم و ريز ريز مي خندم .
از پله ها پايين مي پرم و شلنگ آب رو روي فرشي كه رو زمين پهن كردم مي گيرم كه از خيالات بيرون بيام و كارم رو شروع كنم . يه چيزي تو وجودم اصرار داره قفسه سينه ام رو منفجر كنه . دستم رو جلو شلنگ آب مي زارم و به طرف بالا مي گيرم ، آب رو به آسمون فواره مي شه و سرم مي ريزه ، بالا و پايين مي پرم و ميخندم . به اين فكر مي كنم بيهوده ترين دفاعي بود كه تو زندگي از خودم كردم براي به دست آوردن آرزوهام ، ولي حتي اگه پر از شكست باشه ارزش اين خنده هاي از ته دلم رو داره ...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 20:12  توسط rural-girl
|
نمی دونم دردم چیه ...!؟
نمی دونم چرا امشب باز دلم پره ؟ ولی برای تخلیه خودم چند تا پست جدید دادم ...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:10  توسط rural-girl
|
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:8  توسط rural-girl
|
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام تا تو نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای كسی نیستم
آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا كه بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز كن
دیرزمانی است كه بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یك صحبت طولانی ام
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:6  توسط rural-girl
|